داستان تنظيم باد!!!

252 views

داستان تنظيم باد

داستان تنظيم باد

با افراد مغرور بايد از راهي روبه ‏رو شويد که با شما در نيفتند. يکي از آنها راه شاگردي است.

از موضع برتر بخواهيد آنها را ارشاد کنيد، نمي توانيد. محصلى بود زيرك و متحرك و بى‏آرام. درسش را تمام كرده بود و مى‏خواست برگردد و بار مسئوليتش را به مقصد برساند، كه تشنه‏ها و محتاج‏ها و نيازمندها را ديده بود و نمى‏توانست در حجره بنشيند و يا در غرفه‏اى خود را محبوس كند. بارش را بست و براى خداحافظى پيش استادش رفت. استاد اجازه‏اش نداد و گفت: باش. درست است كه «حرف‏ها» را مى‏دانى، اما هنوز «روش‏ها» را نياموخته‏اى، اما او گوشش بدهكار نبود و آتش مسئوليت او را آرام نمى‏گذاشت. پياده به راه افتاد.
در سر راه به روستايى رسيد. در روستا، ملّايى بود زيرك و كاركشته و مريدباز. او در مسجد خانه گرفت كه مسجد براى آواره‏ها پناهگاه خوبى بود. براى نماز در مسجد جمع شدند و نماز شام را گزاردند. او مى‏ديد كه ملّا نمازش را غلط مى‏خواند. خوب دقت كرد، ديد اصلًا هيچ نمى‏داند، نه وقف را، نه وصل و قطع را، نه ادغام حروف يرملون را. اصلًا از علم تجويد و قرائت بويى نبرده. سرش سوت كشيد. بعد از نماز ديد كه ملّا بر منبر نشست و به وعظ و خطابه مشغول شد؛ آن هم چه وعظى؛ چه خطابه‏اى! ديگر طاقت نياورد و دادش درآمد:
بيا پايين! اين چه وضعيه؟! مگر مجبورى كه بى‏سواد، مردم را ضايع كنى؟ بيا پايين! غوغايى به پا شد؛ مردم منتظر آخر صحنه بودند.
ملّاى زيرك در ميان آن همه غوغا و فرياد، آرام آرام سرش را تكان داد و با خود گفت: صَدَقَ رسول اللَّه! صدق رسول اللَّه. در برابر اين فيلم، حتى طلبه‏ مسئول كه طاقتش را باخته بود، مسحور شد كه اين ديگر يعنى چه؟ صدق رسول اللَّه چيست؟
هنگامى كه همه تشنه شدند و ساكت شدند، ملّا توضيح داد:
ديروز از اين ده و مردم خسته شده بودم، مى‏خواستم بگذارم و بروم، اما با خودم فكر مى‏كردم كه آيا صحيح است؟ آرام آرام از فضاى ده بيرون رفتم و بالاى آن كوه رسيدم و آن جا نشستم . با خستگى‏ها خوابم برد. در خواب ديدم مردى بزرگ، جليل‏القدر سوار بر اسبى سفيد از پايين كوه مى‏تاخت. به حدود من كه رسيد، ايستاد و به من نگاهى كرد. من از آن نگاه خود را باختم، اما ديدم او با محبت به من نزديك شد و به من گفت: مبادا كه اين ده را تنها بگذارى. مبادا كه از ميان اينها بروى. به اين زودى شيطانى مى‏آيد كه مى‏خواهد دين من را ضايع كند و ايمان مردم را به باد بدهد. تو باش، تو پاسدار ده باش!
صدق رسول اللَّه! صدق رسول اللَّه! آن شيطان همين است كه مى‏بينيد. اصلًا همه چيزش مثل شيطان است! اعوذ باللَّه من الشيطان الرجيم. مردم كه شيطان را در خانه خدا گير آورده بودند، امان ندادند كه بگريزد. چنانش كوفتند كه توانش نماند!
(***)
بيچاره به ياد استاد افتاد؛ چون هنگام ضعف و درگير و دارها، گذشته‏ها به ياد مى‏آيند: «درست است كه حرف‏ها را مى‏دانى، اما هنوز روش‏ها را نياموخته‏اى.» پيش استاد بازگشت و مدتى ماند و راه‏ها را شناخت.
استاد به او اجازه داد كه برود، اما او تقاضا كرد چندى بماند. استاد گفت: حالا مى‏توانى بروى. برو، مگر مسئوليتت را فراموش كرده‏اى؟ اما او هنوز كتك‏ها را فراموش نكرده بود. در هر حال، آمد و براى اين كه خودش را بشناسد، به همان ده آمد. اين بار پشت سر ملّا ايستاد و با او نماز خواند و مدافع او شد. اگر مسئله‏اى پيش مى‏آمد كه ملّا به زحمت مى‏افتاد، او كمك مى‏كرد و مسائل را جواب مى‏داد.
ملّا كه مى‏ديد مريدى دلسوز همراه دارد، او را به خود نزديك كرد. اگر از ده‏هاى اطراف سراغ ملّا مى‏آمدند، ملّا او را مى‏فرستاد. رفته رفته ملّا خودش را شناخت و ديد منبر كسر شأن اوست. به محراب قناعت كرد و منبر را به او واگذاشت.
راستى كه راه‏ها را شناخته بود و پُست‏ها را به دست آورده بود و ملّا را خلع سلاح كرده بود. اما هنوز يك مسئله باقى بود و يك حساب تصفيه نشده بود. يك شب كه ملّا در كنار منبر نشسته بود و او را بالاى منبر فرستاده بود، او سخن را به معاد و حشر و نشر كشاند و اشك‏ها را از چشم‏ها بيرون ريخت و دل‏ها را به لرزه آورد و دل‏ها را در راه گلو انداخت. آن‏گاه گفت: يك بشارت مى‏دهم.
من امروز كه به فكر قبر و عذاب افتاده بودم، سخت بيچاره شدم. در خواب ديدم كه قيامت به پا شده و عذاب‏ها آماده گرديده و مردم در چه وضعى هستند. كسى، كسى را نمى‏شناسد و هر كس از برادرش و مادرش و فرزندش فرارى است. هر كس از دوستش مى‏گريزد. هر كس سراغ پناهگاهى است. من به ياد رسول اللَّه افتادم. خودم را به او رساندم و گريه كردم. حضرت به من فرمودند: آيا از فلانى ـ ملّاى ده ـ امانى دارى؟ هر كس يك مو از او همراه داشته باشد در امان است!
(***)
اين بگفت و از ملّا تقاضا كرد: مرا امانى بده! ملّا كه خود را شناخته بود، دستى به صورتش كشيد و امانى به او داد! او هم امان را گرفت و بوسيد و مردم را تحريك كرد كه امانى بگيرند. از اطراف تقاضا شروع شد. با كمبود عرضه، وضع بدى پيش آمد. در ميان هجوم جمعيت ديگر مهلت نمى‏دادند ملّا امانى بدهد؛ خودشان امان‏ها را از سر و صورت ملّا مى‏گرفتند. چيزى نگذشت كه ملّا، امرَد و بى‏مو شد. اما او ول‏كن نبود و مردم را به ياد ظلم‏ها و ستم‏ها و آب دزديدن‏ها و تجاوزها مى‏انداخت و زن‏ها را با غيبت كردن‏ها و دروغ‏هايشان تحريك مى‏كرد. ملّا در زير دست و پاها، خونين و بى‏رمق افتاده بود كه از لاى جمعيت چشمش به بالاى منبر افتاد و با ناله پرسيد:
آخر تو چه وقـت اين خواب را ديدى؟ لعـنت بر اين خواب!
او با نگاهـى پرمعنا جـوابش داد:
تو چه وقـت آن خواب را ديده بودى؟ لعـنت بر آن خـواب![1]

 

https://samenalhojajtkd.ir/?p=2148